به نام او....
بعد ازگذشت دوسال بالاخره تصمیم گرفتم وبلاگم را اپ کنم این وبلاگم را فقط به خاطر یگانه عشق زندگیم ساختم .در این مدت به دلایل مختلف آپ نمیکردم ولی از این به بعد سعی میکنم همیشه یه سری به نت بزنم و آپ کنم .
خبر دیگه اینکه من وعشقم ده ماهی میشه که به هم رسیدیم ما با هم خوشبختیم و برای همه شما آرزوی خوشبختی می کنیم.
باز برگشتم از سفر تنهایی
و باز می نویسم تا رد پای لحظاتم در زمین نرم ذهن
تو حک شود ..
و صد بار و صد ها بار می نویسم ...
دوستت دارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:34  توسط فاطیما
|
سلام سلام سلام
به زودی اپ خواهم کرد
منتظر باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:36  توسط فاطیما
|
بايد ادامه داد
بايد رفت به جلو
خورشيد بازاز پس ابر بيرون ميايد
ماه دوباره در پس شبي تيره
تابيدن خواهد گرفت
نسيم زندگاني
دوباره وزيدن خواهد گرفت
و پرندگان دوباره خواهند سرود نغمه زندگاني را
آري , زندگي ادامه دارد
بازهم ميتوان گفت داستاني ديگر را
و ميتوان سرود افسانه اي ديگر را
باز ميتوان زمزمه كرد لالايي افسونگري را
در گوش كودكي كه در آغوش گرم مادر
به خوابي شيرين فرو رفته
و اوست كه بايد ادامه دهد راه زندگاني را
و بخواند در آينده كه :
تا شقايق هست
زندگي بايد كرد ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:10  توسط فاطیما
|
چشمهايم را مي بندم و از ته دل آنچه را ميخواهم آرزو ميكنم
سكوت ، سپيدي، سادگي ، سلوك ، سپهر، ستاره ،سلام!
ابنها هفت سين من هستند واگر آنها را بدست آورم ، عيد ميگيرم و پاي ميكوبم
و به عرش سفر مي كنم وبافرشتگان به گفتگو مينشينم .
در سفره ام« ستاره» ميگذارم تا دنيا نوراني شود«سكوت»مي گذارم تا روح ها صيقل پيدا كنند.
«سپهر»ميگذارم تا دلها آبي شود «سلوك» تا انسانها سالك راه حق شوند.
«سپيدي» ميگذارم تا همه يكرنگ باشند .
«سادگي» ميگذارم تا مردم دنيا پرست نشوند .«سلام»ميگذارم وبراي همه آرزوي سلامتي ميكنم
من همه ي زيبايي ها را جمع كرده ام چه سال زيبايي است !
*************************************************************
با ارزوي سالي خوش و توام با موفقيت و پيروزي براي همه ي شما
شاد و سربلند باشيد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:58  توسط فاطیما
|
قطره دلش دريا ميخواست.
خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت:
از قطره تا دريا راهيست طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت:
امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد.
طعم دريا شدن را.
اما...
روزي قطره به خدا گفت:
از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت:
هست.
قطره گفت:
پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت:
حالا تو بينهايتي،
چون كه عكس من در اشك عاشق است
از نوشته هاى عرفان نظرآهارى
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:13  توسط فاطیما
|